|
» صالحین
» آیت الله العظمی بهجت(ره) » آیت الله العظمی سیستانی » آیت الله العظمی وحید خراسانی » آیت الله العظمي صانعی » درسهایی از قرآن (حجة االاسلام قراءتی) » خانه سالمندان کهریزک » پایگاه اطلاع رسانی علامه محمد تقی جعفری » لغت نامه دهخدا » گنجور(آثار سخنسرایان پارسیگو) » پايگاه رسمي اطلاع رساني حضرت آيت الله العظمي منتظري » پايگاه مسجد مقدس جمكران » مجمع روحانيون مبارز » پايگاه اطلاع رساني جماران » فرهنگستان زبان وادب فارسي » دكتر علي شريعتي » سيد محمد خاتمي » سازمان اسناد وكتابخانه ملي ايران » ري را -كتابخانه ي آزادِ فارسي » پايگاه اطلاع رساني حضرت آيت الله العظمي بروجردي قدس سره » پايگاه اطلاع رساني حضرت آيت الله حاج سيد علي محمد دستغيب » موسسه تحقيقاتي اسراء(آيت الله جوادي آملي) » آيت الله العظمي موسوي اردبيلي » باشگاه نجوم زاوش » پایگاه اطلاع رسانی آیت الله امینی » پایگاه اطلاع رسانی علاقمندان آیت الله العظمی فاطمی نیا » آیت الله العظمی سید صادق حسینی شیرازی |
بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صلی علی محمد وال محمد(ص) روز عاشورا در کربلا یک زن شهید شد و دو زن جنگیدند : 1- ام وهبّ :هنگامیکه عبدالله بن عمیر کلبی به شهادت رسید، همسرش ام وهب به قتلگاه آمده و در میان کشتگان به جستجوی جسد شوهرش پرداخت و در کنار بدن مطهر همسر نشست و شهادتش را به وی تبریک گفت و سپس اظهار داشت ،هَنیئالَکَ الجَنَّهَ اَسئَلُ الله الَّذی رَزَقَکَ الجَنَّهَ اَن یَصحَبَنی مَعَک .((بهشت برتو گوارا باد، از خدا میخواهم که مرا در بهشت همنشین و مصاحب تو گرداند)). در این هنگام شمر ملعون متوجه این بانو شد و به غلامش رستم دستور داد تا او را به شوهرش ملحق سازد، غلام آن خبیث هم از پشت سر درآمد و نا گهان با عمود آهنین بر سرش کوفت و او را به شهادت رسانید، او تنها زنی است که از لشکر امام حسین(ع) به شهادت رسید.1 2- بَحریّه :یکی از کسانی که در کربلا به میدان رزم قدم نهاد و به کارزار پرداخت " بَحرّیه " دختر مسعود خَزرجی همسر جناده و مادر عمروبن جناده است که پس از شهادت فرزندش؛ دشمن سر پسر را بریده و بطرف مادر که جلو خیمه بود، پرتاب کرد،مادرسر فرزند را برداشت و به سینه چسبانیدواحسنت و مرحبا گفت و سپس سر را با شدّت و حِدّت هر چه تمام تر بسوی دشمن پرتاب نمود ؛ بدین معنی : سری را که در راه خدا دادم پس نمگیریم . و با سر، یک نفر از دشمن را کشت، آنگاه ستون خیمه را گرفت و به دشمن حمله کرد و این رجز را میخواند :((پیر زنی هستم که در میان زنان هم ناتوانم که استخوانم سست و وساختمان وجودم فرو ریخته و اندامم ضعیف است ، امّا ضربات مهلکم را برشما وارد میسازم و از فرزندان فاطمه(س) دفاع میکنم )).امام حسین(ع) آمد و زن را به خیمه باز گرداند .2 3- مادر وهب بن عبدالله کلبی پس از کشته شدن فرزندش عمود خیمه را گرفت تا به دشمن حمله کند، حسین(ع)او رابر گرداند و فرمود : اِرجِعِی رَحمِکِ الله فَقَد وَضَعَ اللهُ عَنکَ اِلجهادَ. یعنی :((خدا ترا بیامرزد،برگرد که خدا جهادرا ازتو برداشته)).3 1- حیاه الحسین ج3/ص 214 - کامل ج3/ص391 2- حسین(ع) نفس مطمئنه ص244(تالیف: آیت الله محمد علی عالمی) 3- ابصارالعین ص133- قاموس الرجال7/129
نوشته شده در 26/9/1390 ساعت 10:20 بعدازظهر توسط رضا ط + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صلی علی محمد و ال محمد آیا واقعا( ظهور نزدیک است) ؟ یکی از گرفتاریهای پیامبر گرامی اسلام(ص) بعد از بعث ، مبارزه با توهمات و خرافه گرایی های بود که در جامعه آن زمان اتفاق میافتاد. مثلا هنگام مرگ ابراهیم پسر رسول خدا (ص) ،خورشید گرفتگی پیش آمد، مردم فکر کردند این اتفاق بخاطر مرگ ابراهیم است ولی حضرت محمد(ص) بلافاصله به روشنگری پرداختند و خورشید گرفتگی را یکی از آیات اللهی نامید . همه میدانند که تمام پیامبران و ائمه معصومین علیهم السلام ،نسبت به مقامشان نزد خدا دارای فضایلی بوده اند ، ولی هیچ کدام در تاریخ زندگیشان فریاد نکشیدند که ((ما دارای مثلا طی الارض هستیم)) . پیامبران هرگاه مردم از ایشان بخاطر اثبات رسالتشان معجزه ای طلب می کردند به اذن خدا در حّد ظرفیّت زمانی خود معجزه ای نشان میدادند . در گذشته دیدیم فرقه های بهائیّت و وهابیّت وچند فرقه دیگر ادعای امامت ، نبوِت و خدای کردند ، نتیجه اش این شد، ضمن اینکه این فرقه ها آلت دست قدرتهای استعماری شدند به انحطاط انسانی نیز رسیدند بعنوان مثال در بهائیت مرد میتواند با مادر ، خواهر، دختر، ویا دیگر محارم خود ازدواج نماید که این موضوع در هیچ جای دیگرو در هیچ دین اللهی و غیر اللهی سابقه ندارد .(سرچشمه فرقه های بالا به سفارتهای انگلیس و روسیه برمیگردد ) حال عده دیگری آمده اند وادعای هاله نور میکنند ویا مستندهایی در باره اشان ساخته میشود که از هیچ پشتوانه اسلامی( نه شیعه و نه سنی ) برخوردار نیست . وقتی دقت کنیم تمام کارها و حرکاتشان مانند ابتدایی حرکت وهابیّت است. (کتاب خاطرات مستر همفری ) در هر حال ، زمان ظهور حضرت مهدی (عج) را هیچ کس جزء خدا نمی داند ، خود امام عصر (عج) نیز نمیداند.این مطالب ساخته تفکرات عده ای منحرف دینیست. باید توجه داشت این تفکرات و حرکتها ی انحرافی هیچ ربطی به اسلام و شیعه ندارد. هر وقت شرایط ظهور از نظر پروردگار عالم حاصل شود این امر اتفاق می افتد . فقط مردم باید به وظایفی که خداوند ازایشان خواسته ، در زندگی اجتماعی و فردی خود عمل نمایند و از راهنمایی های عالمان دینی (نه عالم نماها) استفاده کنند . والسلام رضا طاهرنژاد جوزم
نوشته شده در 23/1/1390 ساعت 11:44 قبلازظهر توسط رضا ط + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صلی علی محمد و ال محمد این متن از سایت اطلاع رسانی آیت الله میرزا جواد تبریزی(ره) کپی شده است امام سجاد علیه السلام نام: على كنیه: ابوالحسن و ابومحمد القاب: زین العابدین، سید الساجدین، سجّاد، زكىّ، امین و ذوالثفنات به خاطر عبادت زیاد و سجدههاى طولانىِ امام زین العابدین (ع)، پینهاى در پیشانىاش بسته بود. از این رو، به وى «ذوالثفنات» لقب دادند. منصب: معصوم ششم و امام چهارم شیعیان. تاریخ ولادت: نیمه جمادى الثانى سال 38. در مورد تاریخ ولادت آن حضرت، اختلاف است. غیر از تاریخ مزبور، مورخان روز و ماه ولادت آن حضرت را، پنجم شعبان یا نیمه جمادى الاولى یا هفتم شعبان و یا نهم شعبان ذكر كردهاند. در مورد سال ولادت آن حضرت نیز برخى سال 37 و برخى سال 36 هجرى را ثبت كردهاند. امام زین العابدین (ع) دو سال پیش از شهادت امیر المؤمنین، على بن ابىطالب(ع) چشم به جهان گشود. محل تولد: مدینه مشرفه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى كنونى). برخى مورّخان گفتهاند كه محل تولد آن حضرت در كوفه بوده است؛ زیرا در آن هنگام، همه افراد خانواده امام على (ع) در كوفه به سر مىبردند. نسب پدرى: امام حسین بن على بن ابىطالب (ع). نام مادر: شهربانو، یا شاه زنان، دختر یزدگرد سوم، آخرین پادشاه از سلسله ساسانیان در ایران كه در زمان خلافت امام على (ع) (و به قولى در عصر خلافت عمر یا عثمان) به اسارت مسلمانان در آمده و با اختیار خویش، همسرىِ امامحسین (ع) را پذیرفت. این بانوى بزرگ در ایام نوزادى امام زین العابدین(ع) درگذشت. مدت امامت: از زمان شهادت پدر بزرگوارش امام حسین (ع)، در محرم سال 61 تا محرم سال 95 هجرى، به مدت 34 سال. تاریخ و سبب شهادت: دوازدهم (یا هیجدهم یا بیست و پنجم) محرم سال 95 (یا 94) هجرى، در سن 55 سالگى، به خاطر زهرى كه ولید بن عبدالملك به آن حضرت خورانید. محل دفن: قبرستان بقیع، در مدینه مشرفه، در جوار قبر عمویش، امام حسن مجتبى (ع). هم اكنون قبور مشرفه چهار امام معصوم(ع)، امام حسن مجتبى(ع)، امام زینالعابدین(ع)، امام محمد باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) در كنار هم مىباشد. همسران: فاطمه، دختر امام حسن مجتبى و چند ام ولد. فرزندان الف) پسران: 1. امام محمد باقر (ع). 2. زید شهید. 3. عبدالله باهر. 4. عمر أشرف. 5. حسین اكبر. 6. عبدالرحمن. 7. عبید الله. 8. سلیمان. 9. حسن. 10. حسین اصغر. 11. علىاصغر. 12. محمد اصغر. ب) دختران: 1. خدیجه. 2. فاطمه. 3. علیّه. 4. ام كلثوم. اصحاب: اسامى تعداد زیادى از مؤمنان، شیعیان و محبان اهل بیت(ع) در زمره اصحاب و یاران امام زین العابدین (ع) آمده است كه در این جا به نام برخى از آنان اشاره مىگردد: 1. جابربن عبدالله انصارى. 2. عامر بن واثله كنانى. 3. سعید بن مسیّب. 4. سعید بن جهان كنانى. 5. سعید بن جبیر. 6. محمد بن جبیر. 7. ابو خالد كابلى. 8. قاسم بن عوف. 9. اسماعیل بن عبدالله بن جعفر. 10. ابراهیم بن محمد حنفیه. 11. حسن بن محمد حنفیه. 12. حبیب بن ابى ثابت. 13. ابو حمزه ثمالى. 14. فرات بن أحنف. 15. جابر بن محمد بن ابى بكر. 16. ایوب بن حسن. 17. على بن رافع. 18. ابو محمد قرشى. 19. ضحاك بن مزاحم. 20. طاوس بن كیسان. 21. حمید بن موسى. 22. أبان بن تغلب. 23. سدیر بن حكیم. 24. قیس بن رمانه. 25. همامبن غالب (مشهور به فرزدق شاعر). 26. عبدالله برقى. 27. یحیى بن ام طویل. زمامداران معاصر 1. امیر المؤمنین على بن ابىطالب (ع) (40-35 ق.). 2. امام حسنمجتبى (ع) (41-40 ق.). 3. معاویة بن ابى سفیان (60-35 ق.). 4. یزید بن معاویة (64-60 ق.). 5. معاویة بن یزید (64-64 ق.). 6. عبدالله بن زبیر (73-64 ق.). 7. مروان بن حكم (65-64 ق.). 8. عبدالملك بن مروان (86-65 ق.). 9. ولید بن عبدالملك (96-86 ق.). از میان زمامداران فوق، ردیفهاى اول و دوم از خاندان بنى هاشم، سوم، چهارم و پنجم از خاندان بنىامیه و از تیره ابوسفیان، ششم از آل زبیر و هفتم، هشتم و نهم از خاندان بنىامیه و از تیره حكم بن عاص هستند. از میان آنان امام على بن ابىطالب(ع) دادگرترین و شایستهترین فردى بود كه پس از پیامبر اكرم (ص) به زمامدارى مردم رسید. زمامدارىِ كوتاه مدت وى الگو و سرمشق همه حكومتهاى صالحى است كه پس از او پدید آمده و یا در آینده محقق مىگردند. رویدادهاى مهم 1. وفات شهربانو، مادر امام زین العابدین (ع) به هنگام تولد آن حضرت، در سال 38 هجرى. 2. شهادت امام على (ع) در دو سالگى و شهادت امام حسن مجتبى (ع) در سیزده سالگىِ امام زین العابدین (ع). 3. همراهىِ امام زین العابدین (ع) با پدرش، امام حسین (ع)، در عدم بیعت با یزیدبن معاویه و حركت اعتراضآمیز از مدینه به مكه، در رجب سال 60 هجرى. 4. همراهىِ امام سجاد (ع) با كاروان حسینى در حركت از مكه به كربلا، درذىحجه سال 60 هجرى. 5. حضور امام زین العابدین در نهضت خونین كربلا، در سن 23 سالگى. 6. ابتلاى امام زین العابدین (ع) به بیمارىِ شدید، در روز عاشورا، و عدم توانایىِ جهاد در راه خدا. 7. تحمل مصیبت شهادت امام حسین (ع) و یاران و اصحاب آن حضرت، از سوى امام زین العابدین(ع) در روز عاشورا. 8. جنایتهاى لشكریان یزید در جدا كردن سرها از بدن شهدا و بر نیزه كردن آنها، اسب دوانى بر بدنهاى شهدا و غارت و آتش زدن خیمهها پس از شهادت امامحسین (ع)، در عصر عاشورا. 9. آغاز اسارت امام زین العابدین (ع) و سایر بازماندگان قافله حسینى به دست لشكریان عمر بن سعد از عصر روز عاشورا. 10. تحمل سختىها و مشقتهاى امام زین العابدین(ع) و دیگر بازماندگان در اسارت، كوفه و شام. 11. خطبه خواندن امام سجاد(ع) براى اهالى كوفه، در حالى كه در غل و زنجیر و اسارت دشمنان بود. 12. خطبه خواندن امام سجاد(ع)، در مجلس بزرگ مسجد اموىِ شام، در حضور یزید و تأثیر شگفت آن بر شامیان. 13. بازگشت امام زین العابدین(ع) به همراه سایر بازماندگان نهضت كربلا از اسارت كوفه و شام به مدینة الرسول(ص). 14. حزن شدید و گریههاى طولانىِ امام سجاد(ع) در مصیبت شهادت امام حسین(ع) و اهل بیت آن حضرت. 15. قیام مردم مدینه بر ضد یزید بن معاویه و اخراج بنى امیه از این شهر و وقوع نبردى خونین در این واقعه (معروف به واقعه حره)، در سال 63 هجرى. 16. شكست مقاومت اهالىِ مدینه در برابر لشكریان شام، و كشتار فجیع سپاهیان یزید به سركردگىِ مسلم بن عقبه، در مدینه، و محفوظ و مصون ماندن امام زینالعابدین(ع) و خانواده او از این كشتار. 17. قیام عبدالله بن زبیر در مكه بر ضد بنى امیه و تصرف حجاز (مكه و مدینه) و برخى از سرزمینهاى اسلامى، در سال 64 هجرى. 18. فشار و سختگیرىِ آل زبیر بر خاندان امیرالمؤمنین و اهل بیت(ع). 19. قیام مختار بن ابى عبیده ثقفى، در كوفه، بر ضد بنى امیه براى خونخواهى از قاتلان امام حسین (ع). 20. مجازات قاتلان امام حسین (ع) توسط مختار بن ابى عبیده و شادمانىِ امام زینالعابدین (ع) و سایر اهل بیت(ع) از كردار مختار. 21. شهادت امام زین العابدین (ع)، در دوازدهم (یا 18 و یا 25) محرم سال 95 هجرى، به وسیله زهرى كه ولید بن عبدالملك به آن حضرت خورانیده بود. 22. به خاك سپردن بدن مطهر امام زین العابدین (ع)، در قبرستان بقیع، در جوار قبر عمویش، حضرت امام حسن مجتبى (ع)، زیر قبه مقبره عباس بن عبدالمطلب. داستانها 1. گذشت امام زین العابدین (ع) از امیر معزول مدینه هشام بن اسماعیل مخزومى، كه از نوادگان ولید بن مغیره بود، در زمان خلافت عبدالملك بن مروان، به امارت مدینه رسید. او گرچه اهل علم و روایت بود، اما از منطق و دادگرى بهره چندانى نداشت. به همین دلیل، در زمان امارت خود، با خاندان امیرالمؤمنین على (ع) به ویژه امام زینالعابدین (ع) رفتارهاى ناپسند و ظالمانهاى داشت و با اندك بهانهاى به اذیّت و آزار آن حضرت مىپرداخت. پس از هلاكت عبدالملك، فرزندش ولید به خلافت رسید. پس از چندى هشام ابن اسماعیل مورد خشم خلیفه قرار گرفت و از امارت مدینه عزل شد. به دستور امیر جدید، هشام را بازداشت كرده و در جلوى خانه مروان بن حكم در معرض دید اهالى مدینه قرار دادند تا هر كس از وى شكایتى دارد، آن را اقامه كند و حق خویش را بستاند. هشام، كه در توقیف مأموران امیر بود، مرتباً مىگفت: من از كسى واهمهاى ندارم جز على بن حسین (ع) كه به وى آزارهاى زیادى رساندهام. اما در همان ایام، امام زینالعابدین (ع) فرزندان و اطرافیان خویش را گرد آورده و به آنان سفارش كرد كه از هشام شكایتى نكنند. اطرافیان امام (ع) عرض كردند: ما منتظر چنین روزى بودیم كه انتقام ستمكارىهاى او را بستانیم، آیا ما را امر مىنمایى تا در مورد دشمن شما و اهل بیت(ع) كوتاه بیاییم؟ امام (ع) فرمود: حتى به یك كلمه هم در صدد انتقام نباشید، وى را به خدا واگذار كنید. روزى امام (ع) به هنگام عبور از جلوى توقیفگاه هشام، از وى تفقّد و دلجویى كرد. هشام كه بزرگوارى و كرامت نفس امام (ع) را ملاحظه كرد، گفت: اَللَّهُ اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ؛ (1) یعنى خداوند متعال داناتر است كه رسالتش را در كجا (چه خاندانى) قرار دهد. همچنین در روایتى آمده است كه امام زین العابدین (ع) براى هشام پیغام فرستاد كه ببین از مال دنیا چیزى دارى كه خود را رهایى بخشى و از بند رها سازى؟ در پیش ما چیزى نیست كه تو را كفایت كند؛ اما از ما مطمئن باش كه آسیب و آزارى به تو نمىرسد. هشام كه از بزرگوارى و عفو امام(ع) متحیر و مبهوت شده بود، گفت: اَللَّهُ اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ. آرى، امام زین العابدین (ع) با این سیره و رفتار خود به همگان آموخت كه زمین خوردگان را زمین زدن روا نیست. مردانگى و غیرت در این است كه در برابر ستمكاران، در هنگام اعمال ناشایستشان ایستادگى شود. (2) 2. حسادت هشام بن عبدالملك از مقام معنوىِ امام زین العابدین (ع) هشام بن عبدالملك دهمین خلیفه از سلسله بنىامیه و هفتمین خلیفه از تبار مروانیان بود كه به مدت بیست سال بر جامعه اسلامى حكومت راند. او پیش از زمامدارىِ خویش، در عصر خلافت پدرش، عبدالملك یا برادرش، ولید بن عبدالملك، سالى به حج رفت. در آن سال، زایران خانه خدا بسیار زیاد بودند و كثرت جمعیت، انجام مراسم و آداب زیارت خانه خدا را دشوار مىساخت. هشام در حال طواف خانه خدا به حجرالاسود رسید و چون خواست استلام كند (دست بر آن بكشد) به دلیل ازدحام زیاد، این امر ممكن نشد. به ناچار منبرى براى او در مسجد الحرام نصب كردند و هشام بر روى آن نشست. شامیانى كه به همراه وى به حج آمده بودند نیز در كنارش ایستاده و نظارهگر مردم بودند. در آن هنگام، امام زینالعابدین (ع) كه داراى صورتى زیبا و بوى خوش بود و محل سجده در پیشانىاش پینه بسته بود، با وقار تمام وارد مسجدالحرام شد و طواف خانه خدا را آغاز كرد و همین كه به حجرالاسود رسید، مردم به احترام آن حضرت، راه را باز كرده و با ملاحظه هیبت و جلالت وى از كنار حجرالاسود دور شدند تا آن حضرت به راحتى استلام كند و اعمالش را به خوبى انجام دهد. مشاهده این وضعیت براى هشام، كه خود را بالاتر و والاتر از همه مىدانست، گران آمد و موجب خشم وى گردید؛ اما خشم خود را اظهار نكرد تا این كه یكى از شامیانى كه در كنارش بود، از او پرسید: این شخص كیست كه مردم براى وى احترام ویژهاى قائلند و او را بر خود مقدم مىشمارند؟ هشام براى این كه شامیان، آن حضرت را نشناسند، خود را به نادانى زد و گفت: او را نمىشناسم. ابو فراس فرزدق، شاعر اهل بیت (ع)، كه در آن جا حاضر بود، گفت: اگر شما وى را نمىشناسید، من او را مىشناسم و به شما معرفى مىكنم. شامیان گفتند: اى ابوفراس! وى را به ما بشناسان. فرزدق آن حضرت را در قالب قصیدهاى توصیف و معرفى كرد كه در مطلع آن آمده است: هذا ابْنُ خَیْرُ عِبادِ اللَّهِ كُلِّهِمْ هذا التَّقیُ النَّقیُ الطَّاهِرُ الْعَلَمُ چون هشام این ابیات را از فرزدق شنید، به خشم آمد و دستور داد جایزههاى وى را قطع كنند و او را در مكانى میان مكه و مدینه، مشهور به عسفان زندانى كنند. فرزدق مدتى در زندان خلیفه بود و سپس آزاد شد. امام زینالعابدین (ع) دوازده هزار درهم براى وى فرستاد و عذرخواهى نمود كه اگر بیشتر نزد ما بود، زیادتر از آن، تو را صله مىدادیم. فرزدق از گرفتن آن درهمها خوددارى كرد و گفت: هدف من از سرودن این ابیات، چیزى غیر از رضاى الهى نبود. من خواستم خدا و رسولش را خشنود كنم. امام (ع) وى را دعا فرمود و از وى خواست كه آن مال را بپذیرد. فرزدق پس از اصرار امام (ع) آن را پذیرفت و بركت زندگى خویش قرار داد.(3) كلمات شریفه 1. قالَ السجّادُ (ع): اِنَّ اَحَبَّكُمْ اِلىَ اللَّهِ اَحْسَنُكُم عَمَلاً، وَاِنَّ اَعْظَمَكُمْ عِنْدَاللَّهِ عَمَلاً اَعْظَمَكُمْ فیما عِنْدَ اللَّهِ رَغْبَةً.(4) محبوبترین شما نزد خداوندمتعال، نیكوكارترین شما است و عظیم كارترین شما نزد خداوند متعال، راغبترین شما به عبادات الهى است. 2. قالَ (ع): هَلَكَ مَنْ لَیْسَ لَهُ حَكیمٌ یُرْشِدُهُ وَذَلَّ مَنْ لَیْسَ سَفیهٌ یَعْضُدُهُ.(5) در هلاكت است كسى كه دانشمندى وى را ارشاد ننماید و خوار است كسى كه سفیهى وى را هم بازو نشود و كمك ننماید. 3. قالَ (ع): اِتَّقُوا الْكِذْبَ الصَّغیرَ مِنْهُ وَالْكَبیرَ فى كُلِّ جِدٍّ وَهَزْلٍ. فَاِنَّ الرَّجُلَ اِذا كَذِبَ فِى الصَّغیر اِجْتَرَأ عَلَى الْكَبیر.(6) از دروغ، چه كوچك باشد، چه بزرگ و چه جدى باشد و چه شوخى، بپرهیزید؛ زیرا كسى كه دروغ كوچك بگوید، جرأت بر گفتن دروغ بزرگ نیز پیدا خواهد كرد. 4. قالَ (ع): ما مِنْ شَیءٍ اَحَبَّ اِلَى اللّهِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ مِنْ عِفَّةِ بَطْنٍ وَفَرْجٍ.(7) نزد پروردگار منان هیچ چیز پس از خداشناسى دوست داشتنىتر از عفت شكم و فرج (حلال خورى و پاكدامنى) نیست. 5. قالَ (ع): طَلَبُ الْحَوائجِ اِلَى النَّاسِ مَذِلَّةٌ لِلْحَیاةِ وَمُذْهِبَةٌ لِلْحَیاءِ وَاِسْتِخْفافٌ بِالْوَقارِ وَهُوَ الفَقْرُ الْحاضِرِ.(8) درخواست حوایج و نیازمندىها از مردم، موجب خوارىِ زندگى، از بین رفتن حیا و كاستن متانت است و آن، فقر حاضر است. 1 . انعام (6) آیه 124. 2 . مناقب آل أبىطالب، ج3، ص 301. 3 . همان، ج3، ص 306. 4 . بحار الأنوار، ج 104، ص 73، باب 1، ح 25. 5 . همان، ج 78، ص 158، باب 21، ح 19. 6 . همان، ص 136، باب 21، ح3. 7 . همان، ص 141، باب 21، ح 3. 8 . همان، ص 136، باب 21، ح 3.
نوشته شده در 19/10/1389 ساعت 9:53 بعدازظهر توسط رضا ط + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صلی علی محمد و ال محمد ذكر شهادت دو كودك صغير مسلم(ع) ((دو طفلان مسلم)) شيخ صدوق در امالي از پدرش از علي بن ابراهيم از پدرش از ابراهيم بن رجا از علي بن جابر از عثمان بن داود هاشمي از محمد بن مسلم از حمران بن اَعين از ابي محمد ، شيخ اهل كوفه روايت كرده كه چون حسين بن علي(ع) كشته شد، دو پسر كوچك از لشكرهايش اسير شد و آنها را نزد عبيدالله آوردند وزندانبان را طلبيدو گفت اين دو پسر بچه را ببر و طعام خوشمزه و آب سرد بآنها نده و بر آنها تنگ بگير ، اين دو كودك روزه ميگرفتند و شب دو قرص نان جو و يك كوزه آب براي آنها ميآوردند تا يكسالي گذشت ويكي از آنها بديگري گفت اي برادر مدتي است ما در زندانيم و عمر ما ميرود و تن ما ميپوسد، اين شيخ زندانبان كه آمد مقام و نسب خود را باو بگوئيم ، شايد به ما ارفاقي كند . چون شب شد آن شيخ ، همان نان و آبرا آورد ، كوچكتر گفت؛ اي شيخ " محمد(ص)" را ميشناسي؟ گفت : چگونه نشناسم ، او پيغمبر من است ؛ گفت جعفر بن ابي طالب را ميشناسي؟ گفت : چگونه نشناسم ، با آنكه خدا دو پر باو داده كه با فرشتگان هر جا خواهد برود . گفت : علي بن ابي طالب را ميشناسي ؛ گفت :چگونه نشناسم ، او پسر عم و برادر پيغمبر من است ، گفت : ما از نژاد پيغمبر تو، محمد (ص) و فرزندان مسلم بن عقيل بن ابيطالب هستيم و در دست تو اسيريم و خوراك و آب خوب بما نميدهي و بما در زندان سخت گيري ميكني ، آن شيخ بپاي آنها افتاد و گفت جانم قربان شما اي عترت پيغمبر خدا مصطفي ،اين در زندان بروي شما باز است و هر جا خواهيد برويد ؛ شب دوقرص نان جو و يك كوزه آب براي آنها آورد و راه را بآنها نمود و گفت شبها راه برويد و روزها پنهان شويد تا خدا بشما گشايش بدهد؛ شب بدر خانه پيره زني رسيدند و باو گفتند ما كودك و غريب و نا باديم و شب است ، امشب ما را مهمان كن و صبح براه ميافتيم . بآنها گفت : اي عزيزانم شما كيانيد كه از هر عطري خوشبوتريد ، گفتند : اي پيره زن ما اولاد پيغمبريم و از زندان ابن زياد و از گشتن گريختيم، پيره زن گفت ؛ عزيزانم من داماد نا بكاري دارم كه بهمراهي عبيدالله بن زياد در واقعه كربلا حاضر شده و ميترسم در اينجا بشما برخورد كند و شما را بكشد . گفتند : ما همين يكشب را ميگذرانيم و صبح براه ميافتيم ، گفت ؛ من براي شما خوراك ميآورم. آورد و خوردند و نوشيدن و خوابيدن . كوچك ببزرگ گفت : برادر جان ، اميدوارم امشب آسوده باشيم ، بيا در آغوش هم بخوابيم و همديگر را ببوسيم مبادا مرگ ما را از هم جدا كند . در آغوش هم خوابيدند و چون پاسي از شب گذشت داماد فاسق عجوز آمد و آهسته در را زد ؛ عجوز گفت كيستي ؟ گفت منم ، فلاني . گفت : چرا بيوقت آمدي ؟ گفت : واي بر تو پيش از آنكه خِرَدم بپرد و زهره ام از تلاش وگرفتاري بتركد ، در را باز كن ،گفت واي بر تو چه گرفتاري شدي؟ گفت : دو كودك از دست لشكر عبيدالله گريختند ، امير جارزده هر كه سر يكي از آنها را بياورد ، هزار درهم و هر كه سر هر دورا بياورد دو هزار درهم جايزه دارد ؛ من رنجها بردم و چيزي بدستم نرسيده ؛ پيره زن گفت : از آن بترس كه در قيامت ، محمد(ص) خصمت باشد ،گفت واي بر تو بايد دنيا را بدست آورد ! گفت : دنيا بي آخرت بچه كارت آيد؟ گفت : تو از اينها طرفداري ميكني ؟ گويا در اين زمينه اطلاعي داري ! بايد نزد اميرت برم ، گفت : امير از منِ پيره زني كه در گوشه بيابانم چه ميخواهد؟!! گفت : من بايد درجستجو باشم ، در را باز كن ، استراحتي كنم و انديشه كنم كه صبح از چه راهي دنبال آنها بروم ، در را گشود و باو شام داد ، خورد و در نيمه شب ، خِر خِر كودكان را شنيد و مانند شتر مست از جاجست و چون گاو فرياد كرد و با دست بكنار ديوار خانه كشيد تا بپهلوي كودك كوچكتر رسيد و آن يتيم عقيل گفت : كيست ؟ گفت : من صاحبخانه ام ، شما كيانيد ؟ برادر كوچكتر، بزرگتر را جنبانيد و گفت ؛ برادر برخيز كه از آنچه ميترسيديم ، گرفتار شديم . گفت : شما چه كسي هستيد ؟ گفتند : اي شيخ ؛ اگر راست گوئيم در امانيم ؟ گفت : آري ؛ كفتند : امان خدا و رسولخدا(ص) و ذ مه خدا و ذ مه رسولخدا(ص)؟ گفت : آري، كفتند : محمد بن عبدالله(ص) گواه باشد ؟ گفت : آري . گفتند : خدا بر آنچه گوئيم وكيل و گواه است؟ گفت :آری . گفتند : ای شیخ ما از خاندان پیغمبرت محمدیم(ص) و از زندان عبیدالله بن زیاد از ترس کشتن گریختیم ؛ گفت : از مرگ گریختید و بمرگ گرفتار شدید؛ حمد خدا را که مرا بشما ظفر بخشید؛ برخاست و کَت آنها را بست و آن دو کودک شب را با کَت بسته خوابیدند و چون سپیده دمید، غلام سیاهی فلیج نام را خواست و گفت این دو کودک راببر کنار فرات و گردن بزن و سرشان را برای من بیاور تا نزد عبیدالله برم و دوهزار درهم جائزه بگیرم ، غلام شمشیر برداشت و آنها را با خود برد، جلوی آنها میرفت و چون کمی از خانه دور شدند یکی از کودکان گفت : ای سیاه تو مانند بلال موذن رسولخدائ(ص)،سیاه گفت : آقا بمن دستور داده گردن شما را بزنم ! شما کیستید ؟ گفتند : ما عترت پیغمبرت محمدیم(ص) از زندان عبیدالله از ترس کشتن گریختیم و این پیره زن شما ما را مهمان کرد و آقایت میخواهد ما را بکشد،آن سیاه بپای آنها افتاد و بوسید و میگفت جانم قربان شما و رویم سپر شما ای عترت مصطفی(ص) ،بخدا محمد(ص) در قیامت خصم من نباشد ، شمشیر را از دست خود بسوئی انداخت و خود را بفرات افکند و بدانسوی گریخت، مولایش فریاد کرد: نافرمانی مرا کردی؟ گفت من فرمانت برم تا نافرمانی خدا نکنی و چون خدا را نافرمانی کنی من در دنیا و آخرت ازتو بیزارم، پسرش را خواست و گفت من حلال و حرامرا برای تو جمع میکنم و باید دنیا را بدست آورم، این دو کودکرا ببر کنار فرات و سر آنها را بزن و سرشانرا برایم بیاور تا نزد عبیدالله برم و دو هزار درهم جائزه بیاورم، او شمشیر را گرفت، جلو کودکان میرفت و کمی رفت که یکی از آنها گفت ای جوان ، من از آتش دوزخ بر جوانی تو میترسم ، گفت : عزیزانم شما کیستید؟ گفتند: از عترت پیغمبر(ص) توایم و پدرت میخواهد ما را بکشد .آن پسر هم بر پای آنها افتاد و بوسید و همان گفتار غلام سیاه را بعرض رسانید و شمشیر ، دور انداخت و خود را بفرات افکند . پدرش فریاد کرد ، مرا نافرمانی کنی؟!! گفت : فرمانبرداری از خدا بر فرمان تو پیش است ، آن شیخ گفت : جز خودم کسی آنها را نکشد ، خودش شمشیر گرفت تا کنار فرات شمشیر از غلاف کشید و چون چشم کودکان برشمشیر برهنه افتاد چشم آنها پر از اشک شد و گفتند : ای شیخ ما را ببازارببرو بفروش و مخواه که محمد(ص) در قیامت خصم تو باشد، گفت نه، سر شما را برای ابن زیاد میبرم و جائزه میگیرم ، گفتند : ای شیخ خویشی ما را با رسوخدا(ص) منظور نداری؟!! گفت : شما با رسولخدا(ص) پیوندی ندارید ، گفتند : ای شیخ ما را نزد عبیدالله بن زیاد ببر تا خودش درباره ما حکم کند ، کفت : من راهی ندارم جز آنکه با خون شما بوی تقرب جویم ! گفتند : ای شیخ به کودکی ما ترحم نمی کنی ؟!!! گفت : خدا در دل من رحم نیافریده ، گفتند : ای شیخ اکنون که ناچاری بگذار چند رکعتی نماز بخوانیم ، گفت ک اگر نماز سودی برای شما دارد ، هر چه خواهید نمازبخوانید ؛ کودکان چهار رکعت نماز خواندند و چشم به آسمان گشوده و فریاد کشیدند ، یا حی یا حکیم یا احکم الحاکمین ، میان ما و او بحق حکم کن . برخاست گردن بزرگتر را زد و سرش در توبره گذارد و آن کوچک در خون برادر غلطید و گفت او را هم کشتم و سرش را در توبره گذاشت و تن هر دو را بآب انداخت و سرها را نزد ابن زیاد آورد ، او برتخت نشسته و عصای خیزرانی بدست داشت ؛ سرها را جلوش گذاشت و چون چمشش بآنها سه بار برخاست و نشست ؛ گفت وای بر تو کجا پیدا کردی آنها را ؟ گفت : پیره زنی از خاندان ما آنها را میهمان کرده بود ،گفت : حق مهمانی آنها را منظور نکردی؟ گفت : نه ، گفت با توچه گفتند ؟ گفت : گفتند ما را ببازار ببر و بفروش وبهای ما را بستان و محمد(ص) را در قیامت خصم خود مکن . تو در جوابشان چه گفتی ؟ گفتم : نه ، من شما را میکشم و سرتان را نزد عبیدالله میبرم و دوهزار درهم جائزه میگیرم ، گفت : دیگر با تو چه گفتند ؟ گفتند : ما را زنده نزد عبیدالله بر تا خودش درباره ما حکم کند . تو چه گفتی ؟ گفتم : نه من با خونریزی شما باو تقرب جویم . گفت: چرا آنها را زنده نیاوردی تا چهار هزار درهم بتو جائزه دهم ؟ گفت : دلم راه نداد جز آنکه بخون آنها بتو تقرب جویم . گفت دیگر با تو چه گفتند ؟ گفتند ای شیخ ، خویشی ما را با رسولخدا منظور دار. تو در جواب چه گفتی ؟ گفتم : نه ، شما با رسولخدا خویشی ندارید . وای بر تو دیگر چه گفتند ؟ گفتند : بکودکی ما ترحم کن ، گفت : بآنها ترحم کردی ؟ نه ، گفتم : خدا در دل من ترحم نیافریده . وای بر تو دیگر با تو چه گفتند ؟ گفتند : بگذار چند رکعت نماز بخوانم ، گفتم : هر چه خواهید نماز بخوانید ، اگر برای شما سودی دارد . در آخر نماز چه گفتند ؟ گفت : گوشه چشم بآسمان کردند و گفتند یا حی ، یا حکیم ، یا احکم الحاکمین ، میان ما و او بحق حکم کن . گفت : خدا میان تو و آنها بحق حکم کرد . کیست که کار این نابکار را بسازد ؟ مردی شامی از جا برخاست و گفت : من ، گفت : او را بهمان جا ببر که این دو کودک را کشته و گردن بزن و خونش را روی خون آنها بریز و زود سرش را برای من بیاور ، آنمرد چنان کرد و سرش را آورد و به نیزه ای افراشتند و کودکان با تیر و سنگ او را میزدند و میگفتند : این کشنده ذریه رسولخدا (ص) است . التماس دعا بسم الله الرحمن الرحیم اللهم صلی علی محمد و ال محمد علل بوجود آمدن فاجعه کربلا : قسمتي از سخنراني "مرحوم علامه محمد تقي جعفري(ره) 6 محرم 1372 ((..... براي شناختن يك حادثه كه معلول است يعني در جُوي بار تاريخ قرار گرفته است ، هيچ راهي بهتر از شناخت علت آن نيست . هر حادثه كه در تاريخ مخصوصاً ، خيلي درخشنده باشه ، مخصوصاًخيلي جذاب باشه ، مخصوصاً خيلي اثر داشته باشه ، مستقيماً شناختن اين حادثه ، شايد معرفت ناقصي باشه. مي دانيد كه وقتي انسان مستقيم ِبره (برود) روي شناخت يك حقيقتي ، بدون اينكه دور و بَراو را مورد توجه قراربده ، علت هايش را (مورد توجه ) قرار بده ، اين اگر هم چيزي دستگيرش بشه ، خيلي مختصر، ناچيز خواهد بود . پس بيايد ما كه در عالم تشيع چنين حادثه بر ما نسبت داده ميشود ، يعني حمايتگر نتيجه گيري از اين حادثه را پدران ما ، مادران ما رحمة ا... تعالي عليهم اجمعين نصيب ما كرده اند، يعني ما هستيم كه حسيني ناميده ميشويم ، مايم كه عاشورايي ناميده ميشويم ،بنابراين چقدر ضروريه ، نه فقط خوب ، چقدر ضرورت داره كه ما واقعاً اين حادثه را تا آن حدودي كه كار ما يك كار عقلاني باشه و اين جلسات ما معنا پيدا كنه و از اين جلسات نتيجه بگيريم ، بهتراين است مقداري، نه فقط مقداري، بلكه بطور كافي يا حداقل بطور لازم در علت اين مساله بيانديشيم .....)) و باز ایشان میفرمایند : قسمتي از سخنراني "مرحوم علامه محمد تقي جعفري(ره)" شب يازدهم محرم 1372 ((.....اين گونه حوادثِ{فاجعه كربلا} فوق العاده و داراي ابعاد و جهات بسيار متنوع و عميق ، اگر در طول تاريخ ، بوسيله صاحب نظرانِِ هر بُرهه، و هر فطرت و دوراني، درست تفسير ميشد،اثرش در پيش بردِ انسان و انسانيت ، بسيار عالي بود . اگر به شما بگويند ، يكي از عوامل درشكست ما انسانها در علوم انساني و در شناخت عامل محرك تاريخ، اينست كه ما ،از جلوي حوادث فوق العاده مهم، خيلي ساده ميگذريم ، ما انسانها آسان گرايم، صاحب نظران گذشته ما با يك عينك معيني حوادث را تفسير كرده اند در صورتي كه اين حوادث، احتياج و نياز مبرم داشته است به تحقيقات و تعملات عميق . .....)) با توجه به فرموده ایشان و روش تفکر بزرگانی مانند شهید مطهری و همچنین دکتر علی شریعتی که در عمق تاریخ و مسائل پیرامون آن و مذهب ، بسیار تحقیق وتفکر میکردند ، واز همه مهمتر، این فریاد حضرت امام حسین (ع) که در طول تاریخ طنین انداز شده که «آیا کسی هست که مرا یاری کند »برهر انسان آزاده ازهر گرایش و مذهبی ، چه مسلمان از سنی و شیعه یا مسیحی و یهودی اگر بدنبال حقیقت ناب باشند واجب می گردد ، در اطراف این قطعه از تاریخ با کمال بی طرفی و دقت بصورت ریشه ای تحقیق و تفحص نمایند . تا بسیاری از مسائلی که درزیر پرده سیاه تاریخ توسط دنیا طلبان از هر نوع آن پوشیده مانده روشن شود ، و وقایعی که باید در مورد آن فکر میشده ،ولی این اتفاق نیفتاده ، روشن شود . حال باید دید نظر خود آن حضرت(ع) درباره قیامش چیست ؟ ایشان در وصیّت به برادرش محمد بن حنفیه اعلان فرمود : اِنّی لَم اَخرُج اَشَراً وَلا بَطَراً وَ لا ظالِماً وَلا مُفّسِداً وَ اِنَّما خَرَجتُ بِطَلَبِ الاِصلاحِِ فی اُمَّةِ جَدّی ، اُریدُ اَن آمُرُبِِالمَعروفِ واَنهی عَنِ المنکر «قیام من بر مبنای تمایلات نفسانی نیست ، من بمنظور طغیان و فساد و تباهی وستم خروج نمیکنم، بلکه انگیزه ام اصلاح امّت جدم رسولخدا است و مقصود و منظورم امر به معروف و نهی از منکر است»1 در این فرمایش ، حضرت به سه مطلب مهم اشاره کرده : 1-منظورم از قیام ، طغیان وفساد وتباهی و ستم نیست .(دنیا طلب نیستم و چهار چوبهای حکومت اسلامی را نمی خواهم بهم بزنم ، هر چند که در آن زمان، ظاهراً حکومت اسلامی بود ) 2- انگیزه اش را اصلاح امّت جدش بیان فرموده (زنده کردن سنت رسول خدا«ص») 3- برپاداشتن امر به معروف ونهی از منکر حال به فضل خدا در حّد توان به توضیح هر مورد اشاره ای هرچند کوتاه میکنیم ، ولی جداً از همه بزرگواران مخصوصاً مداحان اهلبیت(ع) میخواهم تا تاریخ رابصورت تحلیلی زیر نظر اهل فن مورد بررسی قرار داده ، تا اهداف همه معصومین(ع) در راهنمایی نوع بشر به صراط مستقیم در این شلوغ بازاردنیا طلبی وانحرافات بیجا، گم نشود . 1-مورد اوّل؛ مسئله بسیار مهمّی است ، تا آنجا که حضرت علی (ع) را در برابر1- مکر سقیفه و2- زورشمشیر حسودان ،منافقان ودشمنان ،3- طمع دنیا طلبان به حکومت وبیت المال ، بیست وپنج سال خانه نشین میکند . و این نه بخاطر ترس از جان است که همه علی(ع) را میشناختند و نه ترس از کشته شدن اهل بیتش که دیدیم ، همه آنها را شهید کردند . بلکه بخاطر آن بود که علی یاوری نداشت بجزء فاطمه(س)،عمّار ، عبدالله بن مسعود، سلمان ، عباس عمویش ،بلال ، وابوذر،شهید ربذه و عده ای بسیار قلیلی از بنی هاشم .امّا در مقابل حسادت انصارباهم وسوء استفاده مکاران ودشمنی منافقان واکثر قریش که اهلشان توسط شمشیر علی(ع)کشته شده بود تا اسلام زنده شود . وعلی نه از ترس شمشیر بیعت کرد،بلکه بخاطربوجود نیامدن اختلاف بین مسلمین وسوءاستفاده منافقین بود که بیعت کرد تا پایه های حکومت اسلامی از بین نرود.وهمچنین بود صلح امام حسنِ(ع) بی یاور، برای از هم نپاشیدن حکومت اسلامی . ولی به امام حسین (ع) نامه ها نوشته شد ، پس در نتیجه به ظاهر آن حضرت یاور داشت امّا با این بیان میگوید ، اولا من مفسد نیستم که بخاطر دنیا قیام کنم ، ثانیاً این قیام خارج از مبانی اسلامی نیست . وقبل و بعد از حرکتش در مسیر کربلا نیز این مسئله را ثابت میکند . بنظر بنده در مورد اول یکی از دلایل قیام حضرت بوجود آوردن وحدت بود در جامعه ای که در حال متفرق شدن بود . (بررسی وضع مدینه ، بصره وکوفه آن زمان مسائل را روشن میکند) 2- انگیزه اش را اصلاح امّت جدش بیان فرموده (زنده کردن سنت رسول خدا«ص») باید دید منظور از اصلاح چیست ؟ وبرای این منظور باید دید هدف از بعث پیامبرگرامی اسلام(ص) و همه پیامبران اللهی چه بوده ؟ با مراجعه به زندگانی حضرت رسول اکرم(ص) که سنت است ، وکتاب آسمانی قرآن که حجت در منابع شیعه وسنی وزندگانی خلفای پس از ایشان وتحلیل زندگانی آنها ، و با مراجعه به تفاسیر قرآن کریم می بینیم بعد از پیامبر(ص) چه بدعتها که گذاشته نشد .((برای درک بیشتر این مطلب علاقه مندان را ارجاع میدهم به کتاب تاریخ کامل امیر المومنین(ع) جلد اول، تالیف آیت الله حاج شیخ عباس حائری(ره)،انتشارات مسجد مقدس جمکران)). در آن کتاب هشت مورد از مواردی که ابوبکر و عمر بر خلاف سنت حضرت رسول اکرم(ص) رفتار کرده ذکر شده . حتی بعد از ابوبکر بدعتهای عمر به جای میرسد که عایشه دختر ابوبکر هم معترض میشود .2 ونتیجه آن همه بدعت و کج فهمی میشود عثمان که مامور او نماز صبح را در حالت مستی چهار رکعت میخواند و می گوید اگر میخواهید بیشتر بخوانیم .وظلمها و ستمهای اعمال او در مصرو کوفه و جاهای دیگر . کتک خوردن عمّار و ابن مسعود و تبعید ابوذر آن مجاهِدِ در راه خدا . در نتیجه کشته شدن عثمان توسط مسلمانان معترض ،وبعد قائله جمل وبالا بردن پیراهن عثمان توسط کسانی که در موقع زنده بودن ونیازش کمکش نکردن تا بعد از او به حکومت برسند و جنگ صفین و بوجود آمدن خوارج ، آنگاه جنگ نهروان و تفرقه ،خشکِ مقدسها بوجود میآیند. و مظلومیّت علی(ع) که بدنبال عدالت خون دل می خورد و شهادت علی(ع) در محراب نماز. بعد از آن صلح اجباری امام حسن(ع) بخاطرنداشتن یاور و سپاه برای زنده نگهداشتن دین مبین اسلام.وشروع حکومت معاویه پسر ابوسفیان . در کتاب زندگی نامه امیر المومنین(ع) جلد دوم تالیف آیت الله محلاتی از ابن ابی الحدید معتزلی به نقل ازیکی از استاتیدش به نام عثمان نقل میکند که ابوسفیان و معاویه هیچگاه به خدا ایمان نیاوردند . معا ویه نیز بوسیله بعضی از صحابه دنیا طلب با دادن پول و مقام شروع به جعل احادیث میکند و انحراف در دین ادامه پیدا میکند . وانگاه یزید، پسر معاویه بعد از پدر خلیفه میشود . وامام حسین(ع) به این دلایل می خواهد سنت رسولخدا(ص) را که توسط خلفاء منحرف شده وبوسیله پول معاویه برای بقای حکومت دستکاری شده اصلاح نماید . 3 – امر به معروف و نهی از منکر : چه کسی میتواند این همه خرابی و انحراف را درست کند ؟ وچگونه ؟ در زمان رحلت پیامبر گرامی اسلام(ص) اگر حیله نمی شد و کار به مردم واگذار میشد ، دین وراه درست زندگی از مسیرحق خارج نمیشد .و مردم هم علی(ع) را خوب میشناختند ولی ساکت نشستند و جواب علی(ع) را ندادند ، ونتیجه اش در آن زمان شد یزید و در این زمان غزه .که مردم کشته میشوند وهمه مسلمانان می بینند و فقط شیعیان تلاش میکنند . چرا ؟ چون روح امر به معروف و نهی از منکر در بین مسلمانان بجزءمسلمانان شیعه مرده . و حسین بن علی بن ابی طالب(ع) نوه رسول خدا(ص) پسر فاطمه (س) هم معروف را خوب میشناسد وعمل به آنرا وهم منکر و چگونگی از بین بردن آن را. او پسر عدالت واخلاق پیامبر(ص) است و چگونه حکومت کردن را بر مردم ودر راه رضای خدا خوب میداند . علی (ع) درقسمتی از وصیّت نامه خود (نامه 47 نهج البلاغه) امر به این کار«امر به معروف ونهی از منکر» کرده و علتش را هم بیان فرموده و نتیجه اش را هم گفته . وحضرت امام حسین (ع) یکی دیگر از علل قیامش را هم همین امر به معروف ونهی از منکر بصورت عقلانی و درست در جامعه بیان می فرماید .که با این کار جامعه اصلاح می شود واگر ترک شود جامعه حتی جوامع کوچک به فساد کشیده خواهند شد . او می خواهد اضافاتی را که در دین وارد شده بیرون بریزد ومبانی اسلام را که توسط غیر اهلش خاموش شده روشن نماید . واین کار میسر نمگردد جزء با برپا کردن معروف واز بین بردن منکر . این بود مهمترین علل قیام امام حسین علیه السلام از نظر خودش . البته در هر حرکتش درسی ست که باید فکر کرد وفهمید و عمل کرد . تذکر مهم : امر به معروف و نهی از منکر، کار هر کسی نیست و نیاز به تفکر و آموزش ، توسط اهل فن دارد. والسلام التماس دعا رضا طا هرنژاد جوزم 1--حیات الحسین ج 2 ص 264 – بلاغة الحسین ص 64 2 - تاریخ کامل امیر المومنین ص107-132
نوشته شده در 14/3/1389 ساعت 3:31 قبلازظهر توسط رضا ط + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان |